آموختهام که:
عشق هرگز به رنگ تردید در نمی آید.
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
چه نیرویی در یک نگاه نهفته است! و چه صبری در دل من...

privacy
چند وقتی بود که با خودم فکر میکردم که خیلی خوبه که با یکی از دوستای خارجیم هم خونه بشم ولی واقعا هرچی فکر میکنم میبینم به قول یه دوستی ما ایرانیها یاد نگرفتیم خلوت (privacy) همدیگه رو حفظ کنیم و این خارجیها شدیدا به این موضوع حساس هستن.
اینم از اون موضوعاتی بود که من اینجا از اینا یاد گرفتم، این خارجیها معمولان به کار هم کار ندارن و خیلی کم من دیدم که حرف بیارن ببرن و یا خیلی در کار هم فضولی کنن ولی متاسفانه اکثر ما ایرانیها اصلا در این سطح یاد نگرفتیم که privacy یه آدم رو حفظ کنیم.
A Lesson in Life
If someone hurts you, betrays you , or breaks you heart, forgive them. For they have helped you learn about trust and the importance of being cautious to who you open your heart to
If someone loves you, love them back unconditionally, not only because they love you, but because they are teaching you to love and opening your heart and eyes to things you would have never seen or felt without them.
Make every day count. Appreciate every moment and take from it everything that you possibly can, for you may never be able to experience it again
Talk to people you have never talked to before, and actually listen. Hold your head up because you have every right to. Tell yourself you are a great individual and believe in yourself, for if you don't believe in yourself, no one else will believe in you either
You can make of your life anything you wish. Create your own life and then go out and live it
تجربه
یادمه یه بار برادرم میگفت که یه تجربه واقعی بیشتر از ۱۰۰۰صفحه کتاب به آدم چیز یاد میده . دقیقا الان حسّ میکنم که چی میگفت. نه تنها به آدم یاد میده، بلکه چنان جزئ از وجود آدم میشه که ممکن مسیر زندگی و آرزوهای آدم و حتی شخصیتش رو تغییر بده. یادمه حسّ هایی در زندگیم وجود داشتن که خیلی سعی میکردم بهشون برسم. هرچی تلاش میکردم اون احساسها رو دریافت نمیکردم. ولی الان بعد از بزرگترین تجربه زندگیم به راحتی میتونم اون حسّها رو تجربه کنم. 
"روزی می آید
ناگهان روزی می آید
که سنگینی رد پاهایم را
در درونت حس می کنی
رد پاهایی که دور می شوند
و این سنگینی
از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود..."
حرمت نگه دار دلم !
حرمت نگه دار دلم !
که این اشک، خون بهای عمر رفته من است
میراث من ، نه به قید قرعه ، نه به حکم عرف ،
یک جا سند زده ام همه را به حرمت
چشمانت.
این سرگذشت کودکی است که حتی با سر
انگشت پا ، هرگز دستش به هیچ شاخه ی
آرزویی نرسیده است. ....
به پایان خویش رسیدن
بـی آنکه گفته باشی
یا گفته باشندت :
" دوستت دارم ."
به پایان خویش رسیدن
هنوز تشنه بودن
و برهوتی بـی آب و علف را
در چشمانداز خود دیدن
بـیآنکه بوسیده باشی
لبان سرخ آرزویـی را .
به ناگاه بیدار شدن
بر لبه تند و تیز پرتگاهی
و دانستن که رویا بود خود
هر آنچه دیدهای ،
آری ، آری
تلخ است و هراسناک
باورش .
به نقل از وبلاگ راز بلند انزوا -حمید منفرد

مناجات
برای همسایه ای که نان مرا ربود نان،
برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی،
برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش
و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق میطلبم.
گاهی شده که واسه درست کردن یا نگه داشتن چیزی همهٔ تلاشم رو کردم ولی نشده. همهٔ راهها رو امتحان کردم و نشده. تازگیا دیگه به خراب شدن عادت کردم. دیگه سخت نمیگیرم. دیگه میخوام گیر ندم!!
بین پذیرش دنیای درونی و اندک آگاهی از علم و دانش تفاوت خیلی زیادی وجود دارد یک آدم دیوانه می تواند ریشه ها یا پندارهایی را مطرح نماید که پژواکی از اندیشه های افلاطون باشد... تا آن هنگام که ناآگاه باقی می ماند درخت است یا سنگ یا از آن دو بهتر عین یک حیوان [انسان نیست] ... اما درست هنگامی که به آن پی می برد و می آموزد که آن را تا حدودی به پاره آگاه خود بدل کند به آن فرد می توان گفت که واقعاً از آن برخوردار شده است.»
دمیان
خرده نگیر!..
من زندگی را این جا نقد حراج می کنم! دستانم را به خاطر بسپار نه پرواز را!
ای مسافر گر به سر منزل یقین فرود آمده ای تو را دیگر به منزلگاه شک جز پرتگاهی ناگزیر در پیش نیست.

چقدر، چقدر فرق کردم!! مطمئناً اگر واقعیت تلخی رو که شنیدم، یک سال پیش یا نه همین شش ماه پیش میشنیدم نمیدونستم چه جوری تحمل میکنم. ولی شنیدنش خیلی ساده بود، خیلی ساده... از خودم تعجب کردم، شاید یه لحظه به خودم افتخار کردم.
"ای زندگی، تو با نگاههای پر پیچ و تابت مرا به راههای پر پیچ و تاب میکشانی و پایم در راههای پر پیچ و تاب نیرنگ میآموزد..."
یه گوشهای از میز من تو دانشکده...
Things are to be used people are to be loved
Watch your thoughts; they become words
Watch your words; they become actions
Watch your actions; they become habits
Watch your habits; they become character
Watch your character; it becomes your destiny
"نشسته ام به تماشای عکس آن روزها. هر عکس ، قطره اشکی را میهمان چشمهایم می کند. یک ، دو ، سه. سر باز ایستادنشان نیست. می بینی؟!
...رفتی. برو سفر به سلامت. اما هر جا که رسیدی پری به یادگار برایم بگذار رفیق روزهای بی قراری.
قرارمان اما در حوالی قاف ، پشت آشیانه ی سیمرغ ، آنجا که جز بال و پر سوخته ، نشانی ندارد...."
تازگیا ارزش یه دوست خوب رو خیلی درک میکنم. دیروز که از دانشگاه برمیگشتم خونه اینقدر بهم ریخته بودم که با همون کلاه و شال گردن و کاپشن رو کاناپه خوابیدم، ولی حرف زدن با یه دوست بهم خیلی آرامش داد. منی که همیشه واسه دوستام پای منبر میرفتم دیشب عمیقا وجود یه دوست که بره پای منبر واسم و من مثل یه شاگرد گوش کنم رو حس میکردم. گاهی همون حرفایی که آدم خودش میدونه وقتی از زبون یه دوست گفته میشه خیلی موثر تره.


